مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
12
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ملكزاده خواست كه بازگردد . راه ندانست . با حيرت و دهشت در خانهء زين تا صبحگاهان بسر برد . على الصباح روان گشت . ولى راه به جائى نميبرد . گرسنه و تشنه با هراس بسيار هميرفت و نميدانست كه بكدام سو رود . تا هنگام ظهر برفت و از گرمى آفتاب به هلاكت نزديك بود . در آنحال ، شهرى وسيع و محكم بنا پديد شد كه آن شهر ، خراب بود و جز بوم و غراب كس نداشت . ملكزاده در نزد آن شهر ايستاده ، بديدهء تعجب بآثار شهر مينگريست كه ناگاه چشمش بدختركى خداوند حسن و جمال بيفتاد كه در سايه ديوارى از ديوار شهر نشسته و گريان بود . ملكزاده به او نزديك شد و به او گفت : تو كيستى ؟ دخترك گفت : من دختر تميمه ، دختر طياح ، ملك مملكت شهبا هستم . روزى از روزها از بهر حاجتى بيرون آمدم . عفريتى از جنيان ، مرا بربود و به هوا بپريد . شهابى فرود آمده ، او را بسوزانيد . من در اين مكان بيفتادم و سه روز است من گرسنه و تشنه هستم . اكنون كه ترا بديدم ، طمع در حيات كردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكزاده چون نزد دختر طياح رفت ، دخترك گفت : چون ترا بديدم ، طمع در حيات كردم . ملكزاده را مهر برو بجنبيد پس به او گفت : دلت خوش و چشمت روشن باد كه اگر مرا خداى تعالى بقوم خود برساند و بسوى پيوندانم بازگرداند ، ترا بپيوندانت برسانم . پس از آن ، ملكزاده ، با دخترك اسب براند . دخترك گفت : اى ملكزاده ، مرا به زير آور كه در پاى اين ديوار ، دفع حاجت كنم . آنگاه ملكزاده او را از اسب فرود آورد و بانتظار او بايستاد . دخترك پشت ديوار رفته ، پس از ساعتى با منظرى قبيح بدرآمد . چون ملكزاده او را بديد ، اندامش بلرزيد و از بيم او عقلش برفت و حالتش دگرگون شد .